تبليغاتX
بیا با هم ترانه دوستی سر بدیم

بیا با هم ترانه دوستی سر بدیم

دل نوشته هایی از خاطره های دورافتاده

تاهای

سلام گلاي من . خوبين همتون؟ عزيزاي دلم ، آبجي داياناي گلم ازم خواست تا اسم غمگين وبلاگم رو تغيير بدم
راستم ميگه ، چه معني داره وقتي دوستاي گلي مثل شما دارم اسم وبلاگم از تنهايي بگه؟
واسه همين کلبه م رو تغيير دادم ، يعني به نوعي اسباب کشي کردم
اگر دوست دارين بازم نوشته هاي من رو بخونين وقدم روي چشماي من بذارين از اين به بعد به اين آدرس بياين
منتظرمااااااااااا

http://loonefenchool.blogfa.com/

يه چيزي تو مايه هاي همون لونه ي کفتر
 .
     
اينم عزيزترين و دوست داشتني ترين شعري که سراغ دارم
به عنوان آخرين پست اينجا . شعري که باهاش خاطره هاي فراووني دارم . اي خداااااااااااااااااااااااااا

شبي

از پشت يك تنهايي نمناك و باراني
 
تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم

تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.

پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

تورا از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم

همين بود آخرين حرفت

ومن بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم

نمي دانم چرا رفتي؟

نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم

و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي

نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،ولي رفتي
 
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو

تمام هستي ام از دست خواهد رفت

كسي حس كرد من بي تو

هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد!

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را

با عبور خود نخواهي برد

هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام

برگرد !

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم


.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 14:36  توسط فنچول 

دلم گرفته . همین

 

سلام  

کنت دي لوپورت مي گه: عشق يک واقعيت و جدايي يک قانون است، پس بيايد ما واقع گرا و قانون شکن باشيم .
اين جمله بسيار قشنگ رو آرياناي عزيزم واسم نوشته بود . دلم نيومد واسه شما ننويسم .

----------------------------------------

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند   و تماشاي تو زيباست اگر بگذارند
سند عقل، مُشاعي است همه ميدانند      عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند
وقتي اظهار نظر کرد دلم فهميدم                     عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند
روستا زاده ام و سبز تر از برگ درخت                         سينه ام وسعت صحراست اگر بگذارند
دل دريايي من اينهمه بيهوده مگرد                                   خانه ي دوست همينجاست اگر بگذارند  
غضب آلوده نگاهم مکنيد اي مردم                                              دل من مال شماهاست اگر بگذارند

اين شعر بسيار زيبا رو هم به در خواست دوست گلم آقاي زنداني گذاشتم . فقط يادم رفت اسم شاعرش رو ازش بپرسم .

-------------------------------------------------

راستي خيلي دوستتون دارم گلاي من و اينم يه ماچ گنده واسه همتون که انقدر بهم لطف دارين . منم دست بوس همتونم .

---------------------------------------

تصميم گرفتم يه دفترچه يادداشت بردارم و هميشه همراه خودم کنم تا هروقت هرجايي جمله ي قشنگي شنيدم يا خوندم ، توي اون بنويسم .
بااينکار کم کم دارم وسعت کلمه هايي که تو يه جمله با هم کنگره تشکيل دادن رودرک مي کنم .

---------------------------------------

تو پست قبلي همه راجع به اون قسمت بيان تاثر از شروع مدرسه هابهم گفتن که اين روزا تموم ميشن و به زودي فقط افسوسشون می مونه، من موافقم . ولي وقتي که مدرسه رفتن و در کنار چندتا مجسمه اي که درس خوندن باعث شده يادشون بره واسه بالارفتن شعوره که آدم بايد به معلوماتشون اضافه بشه ، نه مثلا رتبه يک دانشگاه رو آوردن ، اونم در قبال خورد کردن دوستاي نزديک ، واست عذاب باشه ، ديگه جاي دلتنگي باقي نمي مونه . دلم خيلي پره نه؟

---------------------------------------

خسته شدم . همه چي واسم تکراريه . از گذروندن روزهاي بي قاعده حوصله م حسابي سر رفته . دوست دارم برم يه جاي متفاوت و بقيه روزهاي عمرم و اونجا سر کنم . جايي مثل خونه سالمندان يا پرورشگاه . شايدم جايي مثل آسايشگاه معلولين  . جايي که حضورم حس بشه و بتونم يه نقشي رو ايفا کنم . جايي که بتونم مفيد باشم .
جايي که ارزش اصلي واسه آدماش با هم بودن باشه نه پول . وقتي واردش ميشي بتوني عطر محبت رو حس کني . دوستايي داشته باشي که تو رو بخاطر خودت دوست داشته باشن . لبخند رو لباي آدماش پيدا و دلاشون دريايي و زندگي شون مملو از سادگي باشه .
جايي که آدماش جز خدا و همديگه ، چيز ديگه اي رو نداشته باشن و نخوانم که داشته باشن .

---------------------------------------

تقدير هميشه حرف خودشو ميزنه . تقدير نه به من ، نه به تو اجازه نميده راه خودمونو بريم . تقدير گاهي مچ ما رو سر بزنگاه بهم رسيدن مي گيره . تا حالا چقدر شده سلام نکرده مجبور بشي بري؟ تا حالا چقدر شده نصف راه رو بري و برگردي و اداي موندن اختياري و در بياري؟ تا حالا برا اين همه غصه دلت لرزيده؟ تا حالا پا پس کشيدي ؟ تا حالا مجبور شدي همه چي رو بذاري و بري؟ تقدير هميشه حرف خودشو ميزنه .چقدر سخته که واسه آخرين بار بگي خداحافظ . تا حالا چند بار گفتي خداحافظ ؟  آه از اين همه خداحافظ
واژه هاي تلخي بودن نه؟ اگه جاي من بودين چيکار مي کردين؟ اين sms رو مينا واسم فرستاده بود . در جواب sms  من که بهش گفته بودم نره و تو مدرسه مون بمونه . زيرش نوشته بود : افتادم ، نمي تونم که بمونم . با رفتن مينا گروه 5 نفري مون هميشه ناقص خواهد موند.
بغض سختي گلوم و گرفته . نمي تونم چيز ديگه اي بگم . فقط مي گم :

 لعنت به اين تقدير که کاري جز جدا کردن آدما بلد نيست ....

---------------------------------------

اگه مي خواين خوشبخت باشين ، افسوس نداشته ها رو نخورين و نهايت لذت رو از داشته هاتون ببريد . جمله اي از خودم

---------------------------------------

دلم لک زده واسه راه افتادن دنبال ماشين عروس و جيغ و داد راه انداختن تو خيابون و مردم آزاري . خيلي وقته از عروسي خبري نيست .  والا با اين توقعات کم کسي جرات نداره بره خواستگاري ، چه برسه به اين که بخواد عروسي بگيره .
آخرين باري که رفتم عروسي فکر کنم پارسال تابستون بود . چه عروسي خاطره انگيزيم بود . عروسي يکي از دوستاي بابام بود . عروس 19 ساله و دوماد 20 ساله . مامانم من و فرستاد برم پيش عروس واسه گفتن تبريک و معرفي . منم که گيج ، جاي اين که به عروس بگم من دختر دوست شوهرتونم ، گفتم من دوست دختر شوهرتونم . يه دفعه ديدم دختره کفشش و از پاش در آورد بلند داد زد گفت چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم زود ماست مالیش  کردم . داشتم عروسي رو به هم مي ريختما . چقدر همه از دستم خنديدن . کلي با عروسه رفيق شده بودم . آخرعروسي  . عروس جاي گريه واسه جدا شدن از مامان باباش بخاطر جدايي از من گريه مي کرد .

----------------------------------------
 
الان درست 6 7 ماهه هيچ کدوم از عموهامو نديدم . کلا فقط وقتي مجلس ختم  که نباشه الهي و مجلس عروسي که باشه الهي مي تونم ببينمشون . هروقتم که منو مي بينن مي پرسن
عمو جون کلاس چندم بودي؟
والا عمو جون اون موقع که منو ديده بودين هنو مدرسه نمي رفتم . ولي الان 8   ۹  سالي هست که به تحصيل اشتغال دارم .
يکي از فاميلامون آبجيمو ديده . برگشته بهش مي گه تو چرا تو اين 10 12 سال اصلا بزرگ نشدي ؟ ( فکرکرده بود آبجيم منم )
به قول عمو سبزي فروش جونم ، نتيجه اخلاقي :
لحظه هاي باهم بودن از همه چي با ارزشتره . يه وقتايي از هم يه سراغي بگيريم .

-----------------------------------------

هروقت که از کلاس برمي گردم يه خونواده رو ميبينم که تو چادر زندگي مي کنن . حدود 3 ماهه . يه بار زنگ زدم کميته امداد کمک بخوام ازشون . گفتن ما فقط به خانم هاي بي سرپرست کمک مي کنيم .
-------------------------------------------

نمی دونم واسطون اتفاق افتاده بین ۲ نفر که هردو رو خیلی دوستشون دارین  مجبور بشین فقط یکی و انتخاب کنین؟ یه سفارش تو چنین شرایطی حداکثر سعی تون رو کنین که هردو رو با هم داشته باشین .این جمله مخصوصا یه فرد خاص بود . فکر کنم خودش فهمید کی بود .

-------------------------------------------

همين ديگه  . اين آقا عارف نگفت بهم ، اجازه صادر مي کنه از اين تکيه کلام معروفش استفاده کنم يه نه . فعلا که دارم غير قانوني مصرفش مي کنم         خنده فراموش نشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 12:59  توسط فنچول  | 

 

                            رو در و ديوار اين شهر          همش از تو يادگاره
                      توي اين کوچه تاريک                       منو تنها نميذاره
                    ياد حرفاي قشنگت                              که تو قلبم لونه مي کرد 
                ياد دلتنگي چشمات                                    که منو بهونه مي کرد 
                    ميزنه آتيش به جونم                             پس کجايي مهربونم 
                       آخه من ترانه هامو                          واسه ي کي پس بخونم 
                           دل من هواتو کرده                   آخ کجايي نازنينم 
                               کاش که بودی وميديدي   که دارم برات مي خونم

 

 

سلام . این شعر آهنگیه که خیلی دوستش دارم .البته مصراع آخرش رو خودم نوشتم . آخه من گوشام یکم کورن . درست نشنیدن .

 آخ کجایی نازنینم ... 

 

چقدر زود لحظه هامون تبدیل به خاطره میشن . انگار همین دیروز بود که سلام اول رو دادی . ولی حالا باید سر به دفترچه خاطراتت بزنی و به یاد روزهایی که از دست رفتن ، روزگارت رو سر کنی .

 

کاش مي شد لحظه هاي باهم بودن رو بذاري تو قاب عکس تنهايي ها و با خاطرات ، نذاري خلوتت خالي از حضور کسي که دوستش داري بشه

 

حالا که به گذشته ها فکر می کنم ، میبینم چه فرشته هایی قبلا اتاق تنهاییم رو پر هیاهو کرده بودن ، ولی حالا دیگه جز رد خاکستری فراموشی روزهای از دست رفته چیزی ازشون به یادگار ندارم . آرزوم شده حتی واسه یه بار دیگه هم شده دوباره ببینمشون و لااقل بهشون بگم که خیلی دوستشون دارم وهمیشه یاد خاطره های قشنگی که با هم داریم می مونم .  الان همش به خودم می گم کاش قدر اون لحظه ها رو می دونستم .

 

کاش اینجوری نبود و وقتی دست دوستی به کسی می دادی، همیشه اونو در کنار خودت داشتی . ولی افسوس که آشنایی یه اتفاقه و جدایی قانون طبیعت . کاش لااقل قدرت قانون شکنی تو دادگاه عشق رو داشتیم . ولی ......

 

البته این ریتم تکراریه موزیک زندگی مونه . جای این که حالا قدر لحظه ها رو بدونیم و از با هم بودن حداکثر بهره رو ببریم فقط افسوس گذشته رو می خوریم . یه روزی دوباره باید افسوس روزهایی رو که الان داریم از دستشون می دیم بخوریم .

 

بگذریم ... 
 

باید بگم که ... باز آمد بوی گند مدرسه . باز دوباره باید عین بیدمشک بشینیم و اراجیف چپن در قیچی این معلما رو گوش بدیم و سعی کنیم که ازشون یه چیزایی بفهمیم . اما از اونجایی که سعی بیجا مانع خوش بودن است ، من به خودم زحمت انجام این کارای خوب خوب رو نمی دم .

 

اینم شرح حال دبیرستانمون از زبون فیلما 
            

مدرسه ما : پايگاه جهنمي    خروج از مدرسه : فرار ازآلكاتراس   ديدن مدير از دور : شبهي در تاريكي 

 نمره بيست : افسانه آه         مدير مدرسه : مرد 6 ميليون دلاري       شوخي با مدير : بازي با مرگ 
 

روز دادن كارنامه : حادثه در كندوان      امتحان : شايد وقتي ديگر         زنگ آخر : آرايشگاه زيبا

روزي كه معلم به كلاس نمي آيد : بوي خوش زندگي          اخراج از كلاس : يك بار براي هميشه   

نمازخانه دبيرستان : قطعه اي از بهشت                           امتحان پايان ترم : قلب ها براي كه مي تپد  

پيام متقلب براي ديگران : چشم هايم براي تو                     آنتن مدرسه : جاسوس سه جانبه   

راهي براي متقلبان : جيب بر ها به بهشت نمي روند            جاي سيلي معلم : دايره سرخ 

دبير تربيتي : پاك باخته        صفر هاي پشت سر هم : برج مينو       اعتراض براي نمره : شليك نهايي 

حياط مدرسه : پارک ژوراسيک   زنگ ورزش : المپيک در بازداشتگاه   شوراءدبيران : جنگ نفتکشها       

ناظم : پليس آهني               کنکور : بالاتر از خطر       ديدن معلم از دور : سايه عقاب ها 

 نگاه معلم : بگذار زندگي کنم           دانشگاه : سرزمين آرزوها         خارج از مدرسه : آن سوي آتش  

بحث با مدير : فرياد زير آب      شاگرد اول كلاس : پرنده كوچك خوشبختي       پاي تخته : لبه تيغ        

ديكتاتوري معلم : مزد ترس                                 منفي هاي پشت سر هم : گلوله هاي بي صدا

اولين دانش آموزي كه معلم از او درس مي پرسد : قرباني   

وراجي سر كلاس : مجوز مرگ            آخر كلاس : بهشت پنهان               مبصر كلاس : افعي 

بوي جوراب بچه ها : عطر گل ياس    دبيران مدرسه ما : تبعيدي ها

اخراج از مدرسه : مي خواهم زنده بمانم         سايه دبير تربيتي : سايه شوگان                               

دفتر دبيران : خانه ارواح                نمره ده : شانس زندگي            اتاق ورزش : جزيره آخورها         

دستشويي : اطاق گاز    سال آخر دبيرستان : سال هاي بي قراري          اخراجي ها : بينوايان 

ساختمان مدرسه : آسمان خراش جهنمي        رفتن به دانشگاه : هدف سخت  

دفتر مدير : کلبه وحشت        صاحبان نمره زير ده : سربداران            كيف هاي دانش آموزان : محموله

ظرفيت نيمكت ها : دو نفر و نصفي      سوسك در كلاس : انفجار در اطاق عمل

 كلاس خصوصي : وعده پنهان             زنگ ادبيات : نان و شعر         دفتر ناظم : محكمه عدالت  

 حالت دانش آموز هنگام پاسخ دادن : زرد قناري        رفتار مشاور مدرسه با دانش آموزان : عاشقانه 

                               دانش آموزان رشته رياضي : سوته دلان

رفتم جزو سوته دلان .....

به قول عارف خنده فراموش نشه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 12:8  توسط فنچول  | 

عشق از نگاه بچه های 4 تا 8 ساله

 

آدما معمولا هر چي که بزرگتر مي شن، خاطره هاي دوران کودکي شون تو ذهنشون کمرنگ تر ميشه .اما اين خاطره ای که پایین تر براتون نوشتم ، بعد از گذشت 10  12 سال هنوز تو ذهنم پررنگ مونده و هرچي هم که ميگذره ، با ديدن عشقهاي زودگذرآدماي الان ، پررنگ ترميشه .

حدودا 4، 5 ساله بودم و داشتم تو کوچه بازي مي کردم . يه موتور گازي قراضه با زنجيربه لوله گاز جلو درخونمون قفل شده و اونجا پارک شده بود . مدتی که گذشت ، دیدم يه پيرزن و پيرمرد که تو دست يکي شون دفترچه بيمه و دارو بود ، اومدن سراغش . نزديک خونمون يه درمانگاه بود وبا ديدن دفترچه بيمه و دارو فهميدم اونا اونجا بودن . نظرم بهشون جلب شده بود . با کنجکاوي نيگاشون مي کردم که پيرمرده در حالي که قفل زنجير موتورش رو باز مي کرد ،زل زد تو چشمام و ( با اشاره به زنش )، گفت :       

اين رفيق و همدم هميشگيه منه .

و من،يه بچه 4 ساله موج عشق رو تو صداي آبي پيرمرد حس کردم...شاید باورتون نشه ولی هنوز چهره هاشون تو خاطره مه ...الانا که يادشون ميوفتم خيلي بهشون حسوديم ميشه .
می دونین چرا؟

چون اون پيرمرد و پيرزن عاشق هم  بودن و عشق ، همون مفهوميه که با بيشترين ثروت دنيا هم نميشه خريدش.


اون موقع خيلي خوب تونستم بفهمم عشق به چي مي گن ، ولي راستش، حالا دیگه مثل بچه گي هام  بلد نيستم معني واقعي عشق رو درک کنم !!!

جمعي از متخصصان اين سوال را براي گروهي از كودكان بين 4 تا 8 ساله مطرح كرده اند كه (عشق به چه معني است)؟ پاسخ هاي كه دريافت كرده اند بسيار وسيع تر و عميق تر از آن بوده كه حتي كسي بتواند تصور كند. بخوانيد و خودتون مشاهده كنيد...

از زمانيكه مادربزرگم دچار ارتروز شد.ديگر نمي توانست خم شود وناخن هاي پايش رالاك بزند،از آن به بعد؛هميشه پدربزرگم اين كار رو مي کرد .حتي وقتي كه دستهاي خودش هم دچار آرتروزشد.اين عشق است . ( 4 ساله)

عشق يعني آن زماني كه مامان براي بابا قهوه درست ميكند وبراي اطمينان ازخوبي طعمش كمي از ان را مينوشد . (8 ساله)

وقتي كسي شما راعاشقانه دوست ميدارد،شيوه بيان اسم شما در صداي او متفاوت است و توميداني كه نامت در لبهاي او ايمن است. (7 ساله)

عشق آن زماني است كه به شخصي ميگويي از لباسش خوشت آمده واو از آن پس هر روز آن را ميپوشد   (4 ساله)

عشق يعني آن هنگامي كه براي خوردن غذا با  كسي بيرون ميروي و بيشتر چيپس خود را به او ميدهي بدون آنكه توقع متقابلي داشته باشي.
   (6 ساله)


عشق يعني آن زمانيكه مامان بهترين تكه مرغ را براي بابا مي گذارد. (5 ساله)
 

بچه ها عشق رو خیلی ساده معنی کردن .واسه همین جواباشون انقدر  دلنشین و قشنگ بود . لازم نیست برای معنی کردن عشق به کلمه ها رنگ و لعاب بدیم . فقط کافیه که بی ریاترین و ساده ترین واژه ها رو کنار هم بچینیم تا بهترین و پر مفهوم ترین تعریف دنیا رو بیان کنیم .

شما هم تو قسمت نظرات تعریفتون رو از عشق بنویسید . قربون همتون .

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 11:26  توسط فنچول  | 

روزهای به یاد موندنی

 

سلام . یه لحظه به خودم گفتم هی رفیق تو هم می تونی از خودت بنویسی . این یه لحظه هم وقتی اومد سراغم که نوشته های بهار رو خوندم . حتما می پرسی بهار کیه ؟ یه سر به لینک دوستان بزن 4 تا کلمه اونجا خودنمایی می کنن .... جایی شبیه قلب من
البته من بلد نیستم مثل بهار خوشگل بنویسم . ولی خوب وقتی دوستایی خوب مثل شما ها دارم که همیشه راهنماییم می کنین بالاخره یاد می گیرم .

واسه شروع می خوام خاطره 2 3 روز گذشته رو واستون بنویسم .

همونطور که می دونین 2 شب پیش نیمه شعبان بود و همه جا چراغونی . کوچه و خیابونم پر لیوانای شربت و شیرینی  زبون و دانمارکی وای الان حتما وبلاگمو فیلتر می کنن آقا ببخشید شیرینی گل محمدی

ما هم مثل خیلیای دیگه رفتیم بیرون تا چراغونی تماشا کنیم . اول رفتیم دنبال مامان بزرگم که اونم با خودمون همراه کنیم . ترافیک  حسابی سرسام آور بود واسه همین ترجیح دادیم پیاده گز کنیم .

راستش با دیدن  شادی مردم احساس کردم هنوز یه ته مونده ایمانی هم تو وجود آدما هست . ایمانی که حاکی از منتظربودن واسه کسیه که قراره دنیا رو تغییر بده وآدمای نصف عقده ای و نصف وحشی رو عوض کنه .


آره ایمان بیشتراونایی که شیرینی تعارف می کردن با طریقه عزاداری کردنشون تو عاشورا تاسوعا فرق داشت . اینا همون پسر دخترایی بودن که تو اون زمان بخاطر دختر بازی و پسر بازی هیئت می رفتن . ولی انگاری دیگه واسه خودنمایی شیرینی تعارف نمی کردن ، بلکه بخاطر دل خودشون و شادی تولد منجی عالم بود که کمک می کردن .


البته هر قاعده ای یه سری استثناها هم داره . رفتیم تو یه کوچه دیدیم به به چند تا جوون از نوع مذکر نوار گذاشتن ریختن وسط و دارن می رقصن ( اتفاقا خوشگلم می رقصیدن) مامانم خندید و گفت : اینا هنو فکر می کنن تو پارتین بابا  حزب الهی تکنو بزن پسر جان


تو خیابون یه گوشه یه مادر به ویلچر بچه فلجش تکیه داده بود و با بغض به جمعیت نگاه می کرد . دلم خیلی واسش سوخت . راستش به شفا دادن توسط معصومین اعتقاد ندارم یعنی به نظر من پدیده غیر طبیعی تو عالم وجود نداره ولی به دعا و کمکای غیبی خدا اعتقاد دارم و از ته دل آرزو کردم پاهاش خوب شه


دیگه اتفاق جالبی نیفتاد اون شب بخوام تعریف کنم . شب 11.30 رفتیم خونه مامان بزرگم اینا
صبح با اردنگی ساعت 9.30 بیدارم کردن که چی ؟ پاشو بریم پردیس خونه دایی اینا . منم با غرولند که بذارید بخوابم شب بریم و اینجور حرفا حاضر شدم و راه افتادیم .


بنزین و که کوپنی کردن ما دیگه زیاد نمی رفتیم پردیس خونه داییم اینا . واسه همین حسابی دلتنگ شده بودیم . مخصوصا من واسه پسر داییم که همسن خودمه . من . اون آخه از بچه گی با هم بودیم همیشه و درست مثل خواهر برادر واقعی می مونیم. با این تفاوت که دعوا نمی کنیم (الانا) چون من فهمیدم که مسعود با محبت ترین و بهترین داداشیه دنیاس .


راستش انقدر بهم محبت داره که دیشب تو چشماش زل زدم و گفتم داداشی بخاطر همه روزایی که تو بچه گیمون دعوا می کردیم شرمنده
بماند که همه به حرف من خندیدن ولی خوب این جمله مسعود همیشه تو یادم می مونه

تو بهترین آجی دنیایی


دیشب ماهواره فیلم سلطان قلب ها رو داد من وقتی فقط 8 سالم بود اونو دیده بودم و دلم خیلی می خواست یه بار دیگه ببینم . به آرزوم رسیدم .

 یه دل می گه برم برم         یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم             بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا        چقدر کوچیکه دنیا دنیا
 به یاد توام هر جا هرجا        ای یار زیبا

سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی ی ی

اکنون اگر از تو دورم زهرجا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا
ای یار زیبا

می گم لیلا فروهر چقذه کوچمولو بوده ها

موقع برگشتن شکیلا گوش دادیم با بابابم بعد مدت ها رپ و مدرن تالکینگ گوش دادن  شعرای شکیلا حس خوبی بهم داد

می نویسم می نویسم از تو

شب وقتی مامانم خواست بره خونه مامان بزرگم و واسه اولین بار منو تنها بذاره از زندگی سیر شدم انقدر بهم سفارش کرد

مامان جون دخترم ببخشیدا تنها می شی فردا برو کلاس عصری با بابا میای اینجا تنها پا نشی بیایا رسیدی از کلاس خونه زنگ بزن مواظب خودت باشیا ...................

منم شاکی شدم گفتم اگه یه کلمه دیگه بگیا از زندگی استعفا میدم بابا ولم کن به خدا من بزرگ شدم منو بچه ندون آخه

چه می شه کرد خدا خودش بهم کمک کنه

چرا واقعا چرا من انقدر بدبختم امروز همه جا تعطیل بود جز موسسه زبان ما

آموزشگاه ما خصوصیه به دولت کاری نداره

کلاس گذاشتنشونو مدل روز کردن ما باید جورشو بکشیم

 
دلم واسه زهرا سوخت همکلاسیمه طفلی باباش میگه باید قید نامزدتو بزنی بعضی بابا ها واقعا آدمای باحالین هرچی میگه به باباش آخه منو عقدش کردی من دوستش دارم آخه چته جز حرف غیر منطقی نمیشنوه دعا کنین واسش .

البته حنانه (معلممون ) شروع کرد بهش نشون دادن راه و چاه واسه خلاصی از اوضاع

اما حنانه خانم جیگرمن که اگه اون معلممون نبود حتما کلاسمو می پیچوندم ولی ...

یه ضد مرده که همه آقایونو دایناسور می دونه و اون مطلب طریقه شوهر آزاری رو زیر نظر ایشون نوشتم . خیلی گله .خیلی دوستش دارم .

می گم ببخشید من چونه م که گرم می شه می گم و می گم بسه دیگه نه؟
سرتونو خوردم می دونم ولی اگه نوشته مو نقد کنین دست بوس تک تکتون می شم هرچند که حالا هم هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 11:38  توسط فنچول  |